تبليغاتX
ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

مسابقه اطلاعات عمومی

مردي در مسابقه اطلاعات عمومي شرکت کرده است و سعي دارد جايزه يک ميليون دلاري آن را ببرد.

سوالات

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشيد؟

الف- 116 سال   ب- 99 سال   ج- 100 سال   د-150 سال

او نمي تواند به سوال جواب بدهد

2-کلاه هاي پاناما در چه کشوري توليد مي شوند؟

الف- برزيل    ب- شيلي    ج- پاناما     د- اکوادر

حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر در خواست کمک ميکند

3-روس ها در چه ماهي انقلاب اکتبر را جشن مي گيرند؟

الف- ژانويه   ب- سپتامبر   ج- اکتبر   د- نوامبر

خوب! بقيه حضار بايد به دادش برسند

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف- ادر   ب- آلبرت  ج- جرج   د- مانوئل

اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت مي کند

5-نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده است؟

الف-قناري   ب- کانگورو    ج- توله سگ    د- موش

در اينجاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف مي دهد.

.

.

.

جواب ها

 اگر خيلي خودتان را گرفته ايد که همه جواب ها را مي دانيد و به اين بنده خدا کلي خنديده ايد بهتر اول جواب ها رو مطالعه کنيد

1- جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشيد

2- کلاه پاناما در اکوادر توليد مي شود

3- انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته مي شود

4- اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از رسيدن به مقام پا دشاهي به جرج تغيير نام داد

5- توله سگ اسم لاتين آن اينسولاريا کاناريا است که يعني جزاير توله سگ


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


مرگ مشکوک در ساعت 11

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود، به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. کسي قادر به حل اين مسئله نبود. که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يکشنبه مي مرد. به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکي جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات ( Life support system ) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد!..

.

.

.

.

.

** توضيحات خودم: من هم نمي دونم اين جريان واقعيه يا فقط يه جوکه! فرستنده متن هم اشاره اي نکرده بود.

           


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


بازگشت خاله لیلون

سلام به دوستای گلممممممممممممم

امیدوارم که خوب خوب باشیناین مدت که من نبودن بهتون خوش گذشت؟مگه میشه خاله لیلون نباشه بعد خوش بگذره

من که دلم خیلی براتون تنگ شده بود امتحاناتمو دادم تموم شد همرو هم به خوبی گذروندیمالبته همش به خاطر دعاهای شما دوستان گلممممممممممم بود که کارام درست پیش رفت از همتون برای اینکه برام دعا کردین ممنون امیدوارم بتونم جبران کنمو از این همه لطفی که به من داشتین سپاسگذار و ممنون

خب خاله لیلون اومده و می خواد که ایندفعه با انرژی هر چه تمامتر واسه دوستای گلش مطلب بذاره

خیلی دوستون دارم و براتون آرزوی خوشبختی دارم

می بوسمتون

 


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت


خداحافظی خاله لیلون با دوستان گل

سلام دوستای گلمممممممممممممممم

امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشین

من برای یه مدت نمی تونم بیام تو نت

نترسین اتفاقی واسه خاله لیلون نیفتاده فقط یه مشکل کوچیک (البته می گن کوچیک ولی از نظر من خیلیم بزرگه) واسه خاله بوجود اومده و در ضمن خاله یه کم خسته شده احتیاج داره که یه مدت تنها باشه و فکر کنه تازه امتحانات هم شروع شده پس بهتره که یه کم استراحت کنم تا برای امتحانا آماده شم...

قربون همتون برم دلم واسه همتون تنگ میشه ولی چاره ای نیست باید دیر یا زود برم

فقط برام دعا کنید که همه چی درست شه

من به دعای شما دوستان گلم احتیاج دارم

می بوسمتون و در پناه حق تعالی

قربون شما:خاله لیلون

برگشتم حتما حتما خبرتون می کنمممممممممم


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت


ده قانون انسان بودن

قانون يكم: به شما جسمي داده مي شود. چه جسمتان را دوست داشته يا از آن متنفر باشيد، بايد بدانيد كه در طول زندگي در دنياي خاكي با شماست.

 

قانون دوم: با دوستان مواجه مي شويد. در مدرسه اي غير رسمي و تمام وقت نام نويسي كرده ايد كه «زندگي» نام دارد. در اين مدرسه هر روز فرصت يادگيري دروس را داريد. چه اين درسها را دوست داشته باشيد چه از آن بدتان بيايد، بايد به عنوان بخشي از برنامه آموزشي برايشان طرح ريزي كنيد.

 

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآيند آزمايش است، يك سلسله دادرسي، خطا و پيروزي هاي گهگاهي، آزمايشهاي ناكام نيز به همان اندازه آزمايشهاي موفق بخشي از فرآيند رشد هستند.

 

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار ميشود تا آموخته شود. درسها در اشكال مختلف آنقدر تكرار مي شوند تا آنها را بياموزيد. وقتي آموختيد ميتوانيد درس بعدي را شروع كنيد.

 

قانون پنجم: آموختن پايان ندارد. هيچ بخشي از زندگي نيست كه درسي نباشد. اگر زنده هستيد درسهايتان را نيز بايد بياموزيد.

 

قانون ششم: جايي بهتر از اينجا و اكنون نيست. وقتي «آنجاي» شما يك «اينجا» مي شود به «آنجا»يي مي رسيد كه به نظر از «اينجا»ي فعلي تان بهتر است.

 

قانون هفتم: ديگران فقط آينه شما هستند. نمي توانيد از چيزي در ديگران خوشتان بيايد يا بدتان بيايد، مگر آنكه منعكس كننده چيزي باشد كه درباره خودتان مي پسنديد يا از آن بدتان مي آيد.

 

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگي كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نياز را در اختيار داريد، اينكه با آنها چه مي كنيد بستگي به خودتان دارد.

 

قانون نهم: جوابهايتان در وجود خودتان است. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه نگاه كنيد، گوش بدهيد و اعتماد كنيد.

 

قانون دهم: تمام اينها را در بدو تولد فراموش مي كنيد. اگر مشكلات دانستني هاي درون را از ميان برداريد، همه اينها را به خاطر خواهيد آورد.


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به برادر گلمممممممم بهنام عزیز

پست این دفعه فرق می کنه این شعر سهراب رو تقدیم می کنم به بهترین برادر دنیا داداش بهنام گلمممممممممممممممممممماینو از طرف خواهر کوچیکه قبول کن

 

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت


حسنک کجايی؟

گاو ما ما مي كرد ،گوسفند بع بع مي كرد ، سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي...؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به  تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد، كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد.

به همين دليل است كه ديگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.....

 

 


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


شما چه مي كرديد ؟

آقاى جک، رفته بود استخدام بشه. کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شرکت جواب بدهد .

آقاى مدير شرکت، يک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يک سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود : "شما در يک شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى مي کنيد، ناگهان متوجه مي شويد که سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا مي کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه اى هستند. يکى از آنها پير زن بيمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست که حتى يک بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است که زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در کنار خود داشته باشيد. اگر اتومبيل شما فقط يک جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر کداميک را سوار ماشين تان مى کنيد؟ پيرزن بيمار؟ دوست قديمى؟ يا آن دختر زيبا را؟ جوابى که آقاى جک به مدير شرکت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شرکت در آيد؟...راستى، مي دانيد آقاى جک چه جوابى داد؟ اگر شما جاى او بوديد چه کار مي کرديد؟

 

.

.

.

 

و اما پاسخ آقاى جک:

آقاى جک گفت: من سويچ ماشينم را مي دهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس مي مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.

 


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت


حکمت خدا

تنها نجات يافته کشتي، اکنون به ساحل اين جزيره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به اميد کشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست.سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد.اما هنگامي که در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود.

بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:

« خدايــــــــــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.

نجات دهندگان مي گفتند:                                                             

"خدا خواست که ما ديشب آن آتشي را که روشن کرده بودي ببينيم"

 


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


چوپان باهوش

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی يك اتومبيل جديد كروكی از ميان گرد و غبار جاده های خاكی پيدا شد. راننده ی آن اتومبيل كه يك مرد جوان بسيار شيک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داری، يكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.جوان، ماشين خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، روی اينترنت وارد صفحه ی NASA شد، جايی كه می توانست سيستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پيچيده ی عملياتی را وارد كامپيوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داری.

  چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی يكی از گوسفندها را ببری.آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟

چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گويی، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اينكه كسی از تو خواسته باشد، به اينجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!


 

کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس