تبليغاتX
ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

قانون يكم: به شما جسمي داده مي شود. چه جسمتان را دوست داشته يا از آن متنفر باشيد، بايد بدانيد كه در طول زندگي در دنياي خاكي با شماست.

 

قانون دوم: با دوستان مواجه مي شويد. در مدرسه اي غير رسمي و تمام وقت نام نويسي كرده ايد كه «زندگي» نام دارد. در اين مدرسه هر روز فرصت يادگيري دروس را داريد. چه اين درسها را دوست داشته باشيد چه از آن بدتان بيايد، بايد به عنوان بخشي از برنامه آموزشي برايشان طرح ريزي كنيد.

 

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآيند آزمايش است، يك سلسله دادرسي، خطا و پيروزي هاي گهگاهي، آزمايشهاي ناكام نيز به همان اندازه آزمايشهاي موفق بخشي از فرآيند رشد هستند.

 

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار ميشود تا آموخته شود. درسها در اشكال مختلف آنقدر تكرار مي شوند تا آنها را بياموزيد. وقتي آموختيد ميتوانيد درس بعدي را شروع كنيد.

 

قانون پنجم: آموختن پايان ندارد. هيچ بخشي از زندگي نيست كه درسي نباشد. اگر زنده هستيد درسهايتان را نيز بايد بياموزيد.

 

قانون ششم: جايي بهتر از اينجا و اكنون نيست. وقتي «آنجاي» شما يك «اينجا» مي شود به «آنجا»يي مي رسيد كه به نظر از «اينجا»ي فعلي تان بهتر است.

 

قانون هفتم: ديگران فقط آينه شما هستند. نمي توانيد از چيزي در ديگران خوشتان بيايد يا بدتان بيايد، مگر آنكه منعكس كننده چيزي باشد كه درباره خودتان مي پسنديد يا از آن بدتان مي آيد.

 

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگي كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نياز را در اختيار داريد، اينكه با آنها چه مي كنيد بستگي به خودتان دارد.

 

قانون نهم: جوابهايتان در وجود خودتان است. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه نگاه كنيد، گوش بدهيد و اعتماد كنيد.

 

قانون دهم: تمام اينها را در بدو تولد فراموش مي كنيد. اگر مشكلات دانستني هاي درون را از ميان برداريد، همه اينها را به خاطر خواهيد آورد.

نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22زمان 12:31 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |

گاو ما ما مي كرد ،گوسفند بع بع مي كرد ، سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي...؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به  تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد، كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد.

به همين دليل است كه ديگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.....

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/02/14زمان 12:27 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |

آقاى جک، رفته بود استخدام بشه. کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شرکت جواب بدهد .

آقاى مدير شرکت، يک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يک سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود : "شما در يک شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى مي کنيد، ناگهان متوجه مي شويد که سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا مي کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه اى هستند. يکى از آنها پير زن بيمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست که حتى يک بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است که زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در کنار خود داشته باشيد. اگر اتومبيل شما فقط يک جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر کداميک را سوار ماشين تان مى کنيد؟ پيرزن بيمار؟ دوست قديمى؟ يا آن دختر زيبا را؟ جوابى که آقاى جک به مدير شرکت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شرکت در آيد؟...راستى، مي دانيد آقاى جک چه جوابى داد؟ اگر شما جاى او بوديد چه کار مي کرديد؟

 

.

.

.

 

و اما پاسخ آقاى جک:

آقاى جک گفت: من سويچ ماشينم را مي دهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس مي مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10زمان 7:30 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |

تنها نجات يافته کشتي، اکنون به ساحل اين جزيره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به اميد کشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست.سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد.اما هنگامي که در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود.

بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:

« خدايــــــــــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.

نجات دهندگان مي گفتند:                                                             

"خدا خواست که ما ديشب آن آتشي را که روشن کرده بودي ببينيم"

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04زمان 15:22 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی يك اتومبيل جديد كروكی از ميان گرد و غبار جاده های خاكی پيدا شد. راننده ی آن اتومبيل كه يك مرد جوان بسيار شيک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داری، يكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.جوان، ماشين خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، روی اينترنت وارد صفحه ی NASA شد، جايی كه می توانست سيستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پيچيده ی عملياتی را وارد كامپيوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داری.

  چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی يكی از گوسفندها را ببری.آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟

چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گويی، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اينكه كسی از تو خواسته باشد، به اينجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02زمان 17:14 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

leiloon

خاله لیلون

leiloon

http://leiloon.blogfa.com

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

اسمم لیلا،ولی همه منو خاله لیلون صدا میزنن.. و لازم به ذکر است که من خاله شدم اونم خاله دو تا نی نی کوچولو که آقا آرشام 19 بهمن 1387 و آوا خانوم هم 2 خرداد 1388 بدنیا اومدن... خیلی حال میده که آدم خاله نباشه وقتی هم میشه دوبار دو بار....
متولد 22 تیرم سالشو بی خیال!..
من هم درس می خونم و هم می رم سرکار....
دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد اگه سوالی بود تو قسمت نظرا بگین جوابتونو بدم.

و در آخر:
"دوستی بسته پیچیده به روبانی نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد."

پی نوشت: من چهارشنبه آخر هر هفته آپ می کنم دوستای گلم میتونن اون روز مطالب جدیدو بخونن..... در ضمن عکس بالای صفحه عکس کوچیکیهای خاله لیلونه جواب دوستایی که براشون سوال بود اون کودک کیه!....

این id منه: leiloon_sun2006@yahoo.com خواهشا اگه منو ادد کردین اسمتونم برام بزارید... ممنون میشم دوستای گل
♥ღ هیچگاه کسی را مسخره نکنید شاید قهرمان دنیای خویش باشد..ღ♥

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog