تبليغاتX
ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

یک کشیش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در یک کلیسا در روستایی به ایراد خطابه پردازد، راهی طولانی را از منزلش تا آن کلیسا پیمود.

او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خیلی زود حرکت کرده بود، علیرغم وجود طوفان و بارش شدید برف به موقع به آنجا رسید. وقتی وارد کلیسا شد فقط یک مرد روستایی در آنجا نشسته بود، کشیش قدری منتظر شد تا شاید افراد دیگری نیز به کلیسا بیایند، پس از گذشت زمان و نیامدن کس دیگری، او به آن پیرمرد روستایی نزدیک شد و گفت: فقط شما تشریف آورده اید، به نظر شما من باید چکار کنم؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت: من فقط یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب هم در اصطبل داشته باشم، باید به آن غذا و خوراک بدهم.

کشیش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جایگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خیلی جدی گرفت. سخنانش بسیار هیجان انگیز و گرم شد. وقتی به قسمت پایانی سخنرانی رسید و به ساعتش نگاه کرد دید یک ساعت و نیم از زمانی که سخنرانی را شروع کرده است، می گذرد. در پایان از جایگاه پایین آمد و دوباره سراغ پیرمرد رفت و پرسید: خوب، چطور بود؟

پیرمرد لحظاتی فکر کرد و گفت: من یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روی دوش او نمی گذارم..........

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23زمان 12:45 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پرنده بر شانه هاي انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت:اما من درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده هاوانسانها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و اين به نظرش بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت :نمي داني توي آسمان چقدر جايت خالي است.انسان ديگر نخنديد.انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .چيزي كه نمي دانست چيست!!
شايد يگ آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت :غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است اما اگر تمرين نكند ،فراموشش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا چشمش به يك آبي بزرگ افتادو به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بودو چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي.راستي عزيزم بال هايت را كجا گذاشتتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .

.

.

.

.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و آرام گريست

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01زمان 15:0 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

leiloon

خاله لیلون

leiloon

http://leiloon.blogfa.com

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

اسمم لیلا،ولی همه منو خاله لیلون صدا میزنن.. و لازم به ذکر است که من خاله شدم اونم خاله دو تا نی نی کوچولو که آقا آرشام 19 بهمن 1387 و آوا خانوم هم 2 خرداد 1388 بدنیا اومدن... خیلی حال میده که آدم خاله نباشه وقتی هم میشه دوبار دو بار....
متولد 22 تیرم سالشو بی خیال!..
من هم درس می خونم و هم می رم سرکار....
دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد اگه سوالی بود تو قسمت نظرا بگین جوابتونو بدم.

و در آخر:
"دوستی بسته پیچیده به روبانی نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد."

پی نوشت: من چهارشنبه آخر هر هفته آپ می کنم دوستای گلم میتونن اون روز مطالب جدیدو بخونن..... در ضمن عکس بالای صفحه عکس کوچیکیهای خاله لیلونه جواب دوستایی که براشون سوال بود اون کودک کیه!....

این id منه: leiloon_sun2006@yahoo.com خواهشا اگه منو ادد کردین اسمتونم برام بزارید... ممنون میشم دوستای گل
♥ღ هیچگاه کسی را مسخره نکنید شاید قهرمان دنیای خویش باشد..ღ♥

ღ♥ღ*••* خاله لیلون*••*ღ♥ღ

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog