فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روی نيمکتی چوبی، روبروی يک آبنمای سنگی،پيرمرد از دختر پرسيد:
- غمگينی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گريه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نيستم
- قبلا اينو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترين دختری هستی که من تا حالا ديدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد.
چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصای سفيدرو بيرون آورد و رفت...
نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21زمان 9:21 کی اینا رو نوشته؟خاله لیلون
|


